امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

16/6/91

1391/6/25 12:51
نویسنده : مامان الی
66 بازدید
اشتراک گذاری

چهارشنبه 15/6/91

امروز میخواستم نوشته هامو بذارم که با ارور نی نی وبلاگ مواجه شدم .چون برای ارتقای سخت افزاری سایت فعلا سایت در دسترس نبود خلاصه اینم قسمت ما بود که امروز هم نتونستم مطالب تایپ شده قبلی رو بذارم.عزیزکم چند وقته خیلی بد غذا شدی و اصلا شبها جز شیر چیز دیگه ای نمیخوری دیشب اومدم برات ماکارانی شکل دار درست کردم و فهمیدم تو به خاطر رنگ و شکلهای متنوع خیلی قشنگ غذا خوردی و خودت دونه دونه میذاشتی دهنت .این یه تجربه خوب تو اشپزی من بود که فهمیدم ماکارانی شکل دار خیلی دوست داری. اخر وقت یه کار فوری پیش اومد و مجبور شدم تا ساعت 3.30 بمونم اداره .تو راه برگشت  فهمیدم که متاسفانه فرشته کوچولوی  زن عمو که هنوز به این دنیا نیومده بود و تازه سه ماهش شده بود ترجیح داد تا ابد پیش فرشته های دیگه بمونه و به این دنیای خاکی نیاد.از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم .شب به همراه خاله و مامان جون رفتیم رستوران و تا اخر شب اونجا بودیم

 

پنجشنبه  16/6/91

.پنجشنبه صبح هم یه کار بانکی پیش اومد و من مجبور شدم اول صبح با زنگ بابایی از خواب بیدار شم و برم بانک .عصری هم وقت آتلیه داشتیم تا بالاخره طلسم بشکنه و اگه خدا بخواد عکسهای دو سالگیتو بندازیم. ساعت 5وقت داشتیم ولی به دلیل خواب بد موقع تو ساعت 6.30 اونجا بودیم .تا 8.30 کارمون طول کشید و منو بابایی هم چند تا عکس اسپورت انداختیم.اومدیم خونه حسابی خسته بودیم و منو بابایی سردرد شدیدی داشتیم.بابایی دنبال شلوارهای نویی که قبلا خریده بود میگشت و تمام خونه رو زیر و رو کرد ولی نبود که نبود و نتیجش یه خونه ریخت و پاش برای من بود که تا جمعه آخر وقت مشغول مرتب کردنش بودم.تمام کمد دیواریها و کمد وزیر تخت و انباری و......که خیلی اذیت شدم تا تونستم مثل قبل برگردونم.اینم خاصیت بابای تو که تا به نتیجه نرسه ول کن نیست.جمعه صبح به همراه عمه ها رفتیم فروشگاه و تا ظهر اونجا گشتیم و خرید کردیم بعد از ظهر هم بابایی اول اومد موهای شمارو کوتاه کرد که متاسفانه خیلی زشت شدی!!!!!!وبعدشم رفت اندیشه تا بقیه وسایل مامان جونو بیاره شب وقتی برگشت خونه سریع تورو بغل کرد و گفت داداشم برگشته و الان همشون پایین هستن میخوام ببرمش تا ببیننش. من از تعجب این شکلی شده بودم!!!!!!بعد از شام رفتیم پایین .یه پسر شیطونه دیگه به جمع پسراعموها و پسر عمه ها اضافه شده بود و خلاصه غوغاییبود که واقعا دیدنی بود.خونه رو سرمون بود .محمد مهدی و شما از همه شیطون تر بودین و مرتب دنبال هم میکردید.گاهی هم دعواتون میشد و تو همیشه پیروز میدان بودی و حتی اگه کتک هم میخوردی اصلا گریه نمیکردی و برعکس محمدمهدی خیلی مقاوم بودی.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)